تبليغاتX
دست من وقت نوشتن
خدای اسمان خفته است
 

 

نمی دانم در این شب

شب تاریک و سرد و ساکت و غمبار

خدای اسمان خفته است

و یا چشم فلک بر مردم دنیا

بر این نامردمی ها تا ابدبسته است

 

نمی دانم چرا باید شوم، زاده

چرا پستان مادر در دهان گیرم

چرا نوشم از ان شیری که از خون میطراود

هنوزم این دهان شاید که بوی خون دهد هر دم

چرا خوردم دل و جانی که قربان شد برای ماندن من

بی گناه و بی تمنای وجود تا من تمنای وجودم را بگویم پاسخی

هر چند کوتاه و اندک

 

نمیدانم روم ، با این همه خون و خراش و ریشه در جان  

به سوی میعاد گاه افریننده،کدامین بخشنده جان 

همان اله که از  خون بر نهاد ادم

مرا خوردن زخون مادرم اموخت

همانی که تنم را پروراند از جان جانداران دیگر

نمی دانم

 

 تنم مملو شده از خون

 سرم خونین، دلم کانونی از خون

ولی با این همه ایا، توان ادمیت در وجودم رخنه خواهد کرد

توانم دوست داشتن را کنم هجی برای پر زخون سلول مغزم

 

نگاهم میدود در جمع همشکلان

همه خونخوار ،همه تشنه به اکسیر حیات از خون یکدیگر

کرا باید بدارم دوست

که روزی یا شبی در خواب، ندررد پهلویم را

 

خودم هم تشنه ام باید بنوشم جرعه ای اکسیر

راهم در گذرگاه

چشم و ابرو ،عشوه ای ،پیغام شادی

صورتم پوشانده  با جادوی دنیا ،عشق، قصه های ادم و حوا

هوای سیب از تک درخت مانده در باغ

 

نمی دانم  که او طعمه است یا من

نمیدانم کدامین تشنهء خون سیر خواهد شد در این شب

شب تاریک و سرد و ساکت و غمبار

 

 

 

 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 6:24 بعد از ظهر | لینک ثابت |

کاش باران میبارید
سلام

شاید بپرسید این همه مدت کجا بودی

نه این بار نه پایان ترم بود و امتحان نه چیز دیگه

یک امتحان خیلی بزرگ داشتم

و خوشحالم که از اون سر بلند بیرون امدم

امتحانی که حداقل برای من یک بار در تمام زندگیم پیش امد و دیگه هم پیش نمیاد

منبراش دعا کردم

خدا رو هم شکر کردم که به من این طاقت و تحمل رو عنایت کرد

الان دارم الهه ناز رو با صدای بنان گوش میکنم و حال خوبی بهم دست داده

از همتون میخوام من رو تنها نذارین ......

 

 

کاش اینجا هم باران میبارید

شر شر شر شر

رودخانه جاری میشد

و خاک را تا دریا میبرد

 

اب تا بالای سر چمنها پهن میشد

صورت بنفشه را میشست

از برگ رازقی میچکید

وکفش دخترک روستایی را گلین میکرد

 

کاش باران میبارید

تا جنگل طعم سرد بودن را به شب میبخشید

پرنده پرهایش را تکانی میداد

و گلسنگ بغض دلش را باز میکرد

 

اما اینجا سالهاست که باران نباریده

ما راه دریا را گم کردیم

دخترک کفش نمیپوشد  

وپرنده و گل و چمن از هم بی خبرند

 

 

نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 7:3 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خواب دروازه یک شهر غریب

 

باز باران میبارد و من

بی سبب منتظر رویش آغاز توام

شب اینجا انگار

صبح را بی خبر است

 

خواب دروازه یک شهر غریب

به صدای سخن امد و شد

باز بیدار نخواهد گردید

مانده تا زلزله در بگشاید

 

یاد ان بلبل زیبا به سکوت

میسپارم به امید شرر شعله دل

سنگ اتش به سرم خواهم کوفت

تا رها گردم از این عقل گران

 

کیست اینجا که کند دعوی داد

بکشد دست بر ان باد روان

چشمه را باز به دیوان سپرد

خلوت چشمه به چشمش نکشد

 

کاش میبودی و میدیدی که خاکم خاکت

در دوازه افلاک به رویم بسته

گوش من پر شده از جیغ هوا

در نگاهم همه موج بیداد

 

با عرض پوزش از دوستان بخاطر تاخیری که پیش امد

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |